تبليغاتX
گمانه
















گمانه

فکر نکنم نیاز باشه بگم موضوع شعر چیه.

....................................................

زمین هست ،هواهست،خدا هست

نگاه آَشنا هست!

غمی نیست،کمی نیست، نیاز ِ مرحمی نیست

غزل گـُـلگون تر از گــُل

کلاغان همچو بلبل

صدای تار و تنبور به هر سو می زند پل

سر هر کوچه ای نور

بلا از خا نه ها دور

فضای شهر، مشهور

به رفتن جبر، مجبور

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 3:12 توسط احمد مـلک مکــان| |

در برف گیر ترین گردنه ی معنی

جایی که هر سواره ای می شکند

شعرهایم مانده در راه

سپید وسپید تر میشوند

نفس تنگ است،

آری؛ نفس تنگ است

دوست دارم با قیامی ذوب کنم پیر سرما را

اما حیف که تنهایم که تنهاییم

و صد افسوس که ما از ما جداییم

در میان این لحظه های منقبض

چیزی در سینه ام می سوزد

میان این همه آدم برفی

سینه ام را با ترس می فشارم

- مبادا که روزنۀ گرما را کور کنند -

دست من نیست

دست تو هم نیست

بی شک از ترس انجماد عشق،

فکرم را با خیال آمدنت گرم می کردم

و الا تو هم سردی

تو  هم ،دردی

نمی دانم شاید هم تو همدردی

تنها می دانم روی شیشۀ بخار گرفتۀ شهر

که برای انگشتانمان دل می زنند جای قلبی خالیست!

و لب پنجره جای گلدانی سبز

که می گفتند گلدانش ترک داشت

و مرگش کار ما نیست!

کدامین تیغۀ یخ انگشتانمان را برید؟

کدامین لکۀ ننگ بر سر انگشتمان نشست؟

که جرأت برآوردنشان را از جیب نداریم

کدامین آیه نازل شد که تن سبز برگ ها خشکید

و خس وخاشاک شد این همه سبزی !

کدامین رسول گفت اینگونه باشیم؟

کدامین رسول. . .؟

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 0:56 توسط احمد مـلک مکــان| |

وقتی تو از بودن با من تفره می روی

به بادم می دهی

و من همچون دودِ سیگاری بر باد رفته

در می یابم که از سر لذت چند گاهی درون سینه ات بودم

نه از سر عشق

منگ و کند در فضا رقص مرگ می کنم

تا نسیمی مرا بمیراند

رقصی که به اعتراض می ماند

اعتراضی مخملین به سنگ خارا

فریادی که به دیوارهای گوشت اثر نمی کند

 حال، دردِ ته سیگار های خیابان را می فهمم

مو جوداتی که چون شمع می سوزند اما

 در تک بیتی نامشان نیست

و  هیچ کس پروانه ایشان

چون من در میان لبها می سوزند

وگمان می کنند که آنها را می بوسند. . .

جای لبانت هنوز بر تنم مانده

دردِ مرا بفهم

اگر رهایم می کنی ،

بر آسفالت خیابان . . .      دیگر پامالم نکن

ته مانده ای آبرو در فیلتر قلبم باقیست

قلبی که پیش مرگ لذایذ تو شد.

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 6:21 توسط احمد مـلک مکــان| |

بند بند ِ رنگارنگ هستی *من
محتاج نوازش سر انگشتان تو بود
خواهشکی بود و نوازشکی
خواهشی و نوازشی ،
و پس از هر نوازش
  برشی و کوبشی خفته
رج به رج ، هستی ام را بافتی
و کنون که کمال یافتم
  در یا فتم که بعد از هر نوازشی؛
  برشی لازم و کوبشی ملزوم است
ای یــــگانــه بافنده ی من ، دگر هرچه کنی دوستت دارم.
نوازش
برش
کوبش
تن ِ دست باف ِ تو  ِ منهم به زیر پای تو ، هم به قاب دنیای تو راضی است. . .
قابم بگیرو به زیر پاهایت بیـندازم!
.--------------.----------.---------.------.----.----.----.---.--.--.--.-.-.
نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 5:1 توسط احمد مـلک مکــان| |

اگر نظری هم ندارید لطفا عدد شعری را که پسندیدید وارد کنید. اگر هم هیچ کدوم صفر. 

تضاد
1
این روزها به زن فاحشه ای می مانم که توبه کرده
در راه راست. . .
کفش های شیشه ای ام، خستگی  را نمایان می کند
و این جسم هرزه،
قلب پاک شده ام را تاب نمی آورد
شاید خود کشی کنم…
.............................................

درجه سه ها
2
جوانک سرش را به شیشه ی بین ما و آنان می کوبد
انگار از جایی که هست راضی نیست
من هم
از زندگی بریده ام
قطار زندگی! ایستگاه آخر کی می رسد؟؟؟
 صبور نیستم!
بلیط ،درجه سه است
کوپه ی درجه سه ،
ترمز اضطراری ندارد
چه می شود کرد...
 «درجه سه هستیم دیگر...
چه می شود کرد»
این را پیرمرد پشت سرم گفت.
جوانک هنوز سرش را به شیشه می کوبد
پیرمرد نگاهی می کند
انگار او را به یاد خاطرات جوانی انداخته
........................................................

توصیف
3
یک ظرف پر از تراشه های مداد
بر میزی خسته از طرح های در هم بر پشت
و دو دستِ سیاهُ [و] هر از گاهی تمیز
این حال ِ اتاق ِ من ِ بی توست

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 5:51 توسط احمد مـلک مکــان| |

کمبود سوژه هم مسئله ای واسه خودش اما یه سری موضوعات همیشه تازگی دارن. مثل موضوع این دو پست آخر.

آدیــــنه
ای آخــریـن مـطلـع،در روز آدیــنه                ای وعده ای خوش رنگ از روز دیرینه
ای تـو صفـای شب ای تو زُلال دل           ای تـو هـمــه پاکــی ، چـون آب و آیــیـنـه
این سرزمین گر گُل وین آب ها گر مُل        حقــاً تویی ساقی، حتماً تـوسبــزیـنـه
این شعر من روشن از اسم و رسم تو              ویـن قافـیه رنگــیـن از یـاد آدیـنـــه
مـن بـاوری دارم از روز رجــــع تـــو                      از زور عـدل داد وان روز بی کینه
بر دیــدن آن خـال ما مـنـتـظـر هستیـم          گر از غم هجرت نشکافــد این سینه

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:12 توسط احمد مـلک مکــان| |

 تقدیم به آنکه خودش می داند. . .به صاحب لحظه هایم


اینک اندازه ی یک شعر بلند
غصه ها در دل من پنهانند
من اسیر شب یلدا شده ام
همه جان ها اینجا بی جانند
هم مردم اینجا تاریکند
        کاش می فهمیدند . . .
              کاش می دانستند . . .
که چقدر نادانند !
تکه ای از ماه بیرون زده است ،
همه شاد
اما باد
ابر ها را جلوی چهره ی او می گیرد
چاه کن در دل چاه ، که ندارد غم ماه
چاه کن در دل چاه   که ندارد غم فردا ،
غم فردا با ماست
خورشید را چشمه ها می بینند
چشمه های پر آب
چشمه هایی که از داغ زمین می جوشند
می خروشند به عشق خورشید
می فروشند تاریکی را
تا بیاید فردا
همه می گویند نیمه ی خرداد، خورشید پیداست
من هنوز منتظرم؛
ما هنوز منتظریم،
چشمه هامان جوشان
تا رسد آن فردا. . .

 

 

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 14:57 توسط احمد مـلک مکــان| |

Design By : Night Melody